پس روزها مبارزه ملت برای گرفتن حق مشروطیت،  یک مجلس برای نمایندگان مردم تاسیس شد. تا نمایندگان مردم از طرف مردم جایی داشته باشند که در برابر قدرت کامله شاه، حرف بزنند. و از حق مردم دفاع کنند. مبارزه برای این نمایندگی مردم، باز هم ادامه یافت.

جوهر امضای مشروطیت خشک نشده بود که محمدعلی‌شاه مجلس را به توپ بست و گفت همه چیز تمام شد. مردم اسلحه به دست، دوباره به میدان آمدند. و این بار نه فقط شاه تسلیم شد، که مردم، شاه را از کشور بیرون کردند. محمدعلی به روسیه گریخت.

اما سالها بعد، مجلس نمایندگان مردم، به مجلس نمایندگان دربار تبدیل شده بود. نمایندگانی که باید از حق مردم در برابر شاه دفاع می‌کردند، به بله‌قربان‌گویان همان شاه تبدیل شده بودند. طنز تاریخ این بود که یک نفر فلسفه وجودی این مجلس را یادآوری نمی‌کرد. و همه در تملق و چاپلوسی برای شخص اعلیحضرت از هم سبقت می‌گرفتند. کسی نمی‌گفت شما را اصلا چه کسی در این مجلس گمارده است؟ و شما مگر نمایندگان دربارید که باید دم‌به‌دم وفاداری‌تان را به دربار یادآوری کنید؟

اما دستگاه‌هایی وجود داشت که رسما نمایندگان راه‌یافته یا در آستانه‌ی راه‌یافتن به مجلس را احضار می‌کردند و به آنها می‌گفتند شما باید همان را بگویید که شخص اعلیحضرت می‌گویند!

سالها بعد از مبارزات مردم برای اعطای حق مشروطیت، کار ایران به جایی رسید که باید از اول برای مشروطیت قیام می‌کرد. اول این مجلس نمایندگان دربار را برمی‌چید. و از نو مجلس نمایندگان مردم را بنا می‌کرد. تا در برابر ظلم همان دربار بتواند از حق مردم دفاع کند.

اما جواب مردم دشنه بود. گلوله بود. داغ و درفش بود.

 و آینده‌ای که دیده نمی‌شد.

باید که کسی یادشان می‌آورد:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان ِنکبت ایام، ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی ِسنان شما نیز بگذرد

چون داد ِعادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست

گرَد سُم خرَان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان ِشما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع ِمسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان ِشما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن ِدگر کسان

بعد از دو روز، از آن ِشما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل، سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ، دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه، مال و جاه

این آب ِناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه، سپرده به چوپانِ گرگ طبع

این گرگی ِشبان شما نیز بگذرد

پیل ِفنا که شاه ِبقا، ماتِ حکم اوست

هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد

ای دوستان، خوهم که به نیکی، دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

 

نوشته شده در تاریخ 16 بهمن 98    | توسط: پویا کام    | طبقه بندی: سیاسی،     | نظرات()